نقد وبررسی کتاب بهائيت در ايران
۰۲ فروردين ۱۳۸۵

 نقد وبررسی کتاب بهائيت در ايران

بهائیت در ایران

نوشته دکتر سید سعید زاهد زاهدانی

با همکاری محمد علی سلامی

انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

چاپ اول 1380

نقد از ميلانی

 

 در سال‌ های اخیر کتابهای زیادی درردّ بهائیت از سوی افراد مختلف و یا نهادهای مذهبی نوشته شده و این مساله از جوانب گوناگون بررسی گردیده است. اما تاکنون هیچ یک از این کتابها نتوانسته انتظار علاقمندان را بر آورد و به پرسشهای بیشمار خوانندگان در این زمینه پاسخ گوید. از تازه ترین این نوع نشریات کتاب بهائیت در ایران به قلم دکتر سيد سعيد زاهد زاهدانی  استاد رشتهء جامعه شناسی دانشگاه شيراز است که با  همکاری محمد علی سلامی نوشته شده و ناشر آن مرکز اسناد انقلاب اسلامی است. 

 

 اساس نظری کتاب بر مبنای نظريه کيان يا اقتدار است. شالوده اين فرضيه را نويسندگان اينطور معرفی کرده اند که "دولتهای روس و انگليس...در صدد تقسيم ايران بين خود بودند" و "مشکل اساسی آنان با ملت متحد ايران بود."( 82) نويسندگان مدعی هستند که "عنصر اساسی اتحاد مردم که رهبری تشکيلات و اقتدار سياسی هم داشت مذهب شيعه بود." ايشان دو قدرت سياسی در ايران قاجار می يابند. يکی اقتدار دولت و ديگری اقتدار ملت (برهبری روحانيت) و می نويسند:

پس در يک جمع بندی کلی با توجه به شواهد تاريخی بيان شده در اين فصل می توان گفت که در ايران دوران قاجار تا قبل از نهضت مشروطه دو اقتدار اصلی در کشور وجود داشت : يکی اقتدار شاه که دربار و دولت را اداره می نمود و ديگری اقتدار مراجع و روحانيت وابسته به آنان که ملت را رهبری می کرد. در دوره فتحعليشاه و محمد شاه و ناصر الدين شاه دولتهای بيگانه توانسته بودند اقتدار خود را بر دولت ايران مسلط کنند. در اين ميان ملت به رهبری روحانيت در مقابل مطامع آنان ايستادگی کرد. بنابراين برای از ميان بردن اين مقاومت لازم بود اقتدار ملی شکسته شود. برای اين کار با استفاده از زمينه های داخلی به فکر تحريک و ايجاد تفرقه در ميان ملت افتادند. (83)

نتيجه نويسنده از اين قرار است که "به گمان ما قدرتهای استعماری از اين فرقه ها برای شکستن کيان يا اقتدار ملی ايران استفاده نموده اند." (19) و گفتنی است که اين همان اقتدار ملی است "که از زمان صفويه حول محور تشيع سامان يافته است." کوتاه سخن فرض نويسندگان از اين قرار است که در ايران عهد قاجار دو نيروی قدرتمند در تنش بوده اند: دولت و ملت. دولتهای قاجار غالبا ضعيف و دست نشانده بوده اند و نيروهای ملت تبلور نهائی خود را در روحانيت شيعه يافتند. دول استعماری هم برای تضعيف "محور شيعه" دست بکار "دين سازی" زدند و جنبش بهائيت محصول چنين فرآيندی است.

 البته مطالعه دقيق و بررسی تمام جوانب نظريه دکتر زاهد زاهدانی از حوصله اين مختصر خارج است ولی ناچار برخی از موارد انرا بايد بطور عميقتری تحليل نمود و محک زد. صاحبان نظر و پژوهندگان در تمام رشته ها کمال دقت را در طرح درست تعريف موضوع تحت بررسی بکار می برند. مثلا در مطالعات يک فيزيکدان تعاريف واژه های وزن و حجم و جاذبه بايد تعريفی متعارف و پذيرفته شده در ميان فيزيکدانان باشد. نکته اولی که طرح آن ضروريست همانا ضعف مولفان در ارائه تعريفی درست از فرضيه جامعه شناسی خويش است. دکتر زاهدانی واژه های اقتدار و کيان را بعنوان برابر فارسی واژه فرانسه Autorité برگزيده اند. کاربرد واژه اقتدار درست و بلا مانع است ولی واژه کيان در لغت معادل درستی برای Autorité نمی باشد و در هيچ يک از فرهنگهای سياسی و علوم انسانی شناخته شده بکار برده نشده است.

 ضعف ديگر دکتر زاهدانی عدم توانائی وی در ارائه تعريفی درست و اساسی از جنبش "بهائيت" است. برای نمونه به تعريف واژه بهائيت بنابرنوشته اين پژوهشگر توجه می کنيم. ايشان می نويسند: "سوال اصلی ما اين است: فرقه های شيخيه بابيه ازليه و بهائيه (که همه را تحت عنوان بهائی گری در ايران خلاصه نموده ايم) کی چرا چگونه و توسط چه کسانی به وجود آمده اند؟" (19) يک مدعی پژوهش و صاحب اجتهاد علمی چگونه می تواند طيفهای غير همگن و مستقل تاريخی را که تحولات زمانی آن بيش از يک صد و پنجاه سال طول کشيده تحت يک عنوان گرد هم آورده و محکوم کند. مولف فرقه‌ های شیخیه، بابیه، ازلیه و بهائیه را تحت عنوان بهائی گری در ایران آورده و با آوردن چهار نام، خطر این فرقه ها را برای خوانندهء ناآگاه چهار برابر نموده است. نگاهی به تاریخ نهضت های بالا نشان می دهد که شیخیه یک نهضت خالص اسلامی بود که مثل همهء فرقه ها مبلغ افکار تازه ای گردید، طرفدارانی یافت و مخالفینی نیز پیدا کرد. پس از آنکه بابیه به رهبری باب به وجود آمد بسیاری از معتقدان به شیخیه نیز به آن گرویدند، سپس دیانت بهائی بر اساس بابیه رشد کرد و بابیه به گروه نا چیزی تبدیل شد. ازلیان گروه کوچکتر دیگری هستند که به ازل به عنوان جانشین باب اعتقاد داشتند. در این میان رشد و دامنهء تبلیغات بهائیان فراگیر تر بود. این که گفته نشود بهائی چیست و حرفش کدامست و بجای آن از هر کدام از این فرقه‌ ها غولی ساخته شود و چنین وانمود گردد که اینان در مواقع مختلف با نام های گوناگون و با هدف از بین بردن اقتدار و کیان اسلام و ایران به وجود آمده اند نه علمی است و نه می تواند خوانندهء جویا را جوابگو باشد. چنين ارزيابی بدين می ماند که کسی بخواهد فرقه های  مختلف شيعه چون اسماعيليه و زيديه و شيخيه و اخباريهای دوازده امامی راتحت عنوان "شيعه گری" برچسب زده و محکوم کند بی آنکه درک کند که هريک از اين جنبشها و حرکتهای درونی شيعه دارای ابعاد و مشخصات و جايگاه تاريخی خاصی هستند و حتی از نقطه نظر الهيات و فلسفه دينی نيز هريک ويژگيهای خود را دارند. بعلاوه گرچه در مثال بالا هريک از فرقه های  شيعه را می توان بدرستی تحت عنوان "شيعه" بررسی نمود ولی پر واضح است که شيخيه وبابيه و ازليه را بهيچ ترتيب نمی توان جنبشی زير عنوان "بهائيت" محسوب داشت و چنين خطائی در نوشته های محققان و پژوهشگران دانشگاهی بسیارنادر است.

 آقای دکتر زاهدانی و همکار ايشان می نويسند که "به نظر اينجانب اين جنبش مانند يک بمب خوشه ای فرهنگی عمل کرده است که در هر جا قرار می گيرد به ايجاد فرقه های جديد می پردازد تا کيان دينی کشور ما و يا هر کشور مسلمان ديگری را تهديد کند." (49)  بايد پرسيد که ديانت بهائی در کدامين کشورها و در کدامين برهه تاريخی مانند يک بمب خوشه ای عمل کرده؟ آيا منظور ايشان اين است که ديانت بهائی در کشورهای گوناگون به فرقه های کوچکتری تقسيم شده؟ می پرسيم کدام کشورها؟ و شايد منظور آقای زاهدانی اين بوده که وجود جامعه کوچک بابی از هواداران ازل در اوائل قرن قبل در قبرس که اکثرا در حال تقيه بودند لطمه ای شديد به اقتدار اسلامی وارد کرده! جالب اينجاست که نویسندگان ضعف کيان و اقتدار اسلام و دول اسلامی را نتيجه مسلم ديانت بهائی و تاثيرات آن می دانند ولی دانسته نشد که آيا اختلافات صدر اسلام از جمله پيدايش دو فرقه شيعه و سنی و حرکت خوارج ناشی از همان "بمب خوشه ای فرهنگی" است يا خير؟ آيا مذاهب فقهی اهل سنت چون حنبلی و شافعی و حنفی و مالکی نيز از نتايج جنبش "بهائيگری" است؟ درباره دو مکتب کلامی معتزله و اشعريه چه بگوئيم؟ بنابر فرضيه غيرتاريخی و نادرست ايشان پس بايد جنبشهای تماما شيعی زيديه و مختاريه و اسماعيليه و صباحيه و مکاتب اخباري و اصولی را نتيجه "بمب خوشه ای" بهائيت و تلاش دول استعماری برای تضعيف اسلام بدانيم! آيا سرکوب مکتب اخباری (که تا آنزمان بزرگترين گروه شيعه بود) توسط پيروان مکتب جديد اصولی که از عهد صفوی آغاز شد و در نهايت و همزمان با ابتدای دوره قاجار موجب انقراض و نابودی اين گروه اکثريت روحانيون شيعه دوازده امامی شد نيز از کنشهای "بهائيکری" است؟ کدام "بمب خوشه ای فرهنگی" دست پرورده سياستهای خارجی و استعماری بود که علمای شيعه را وادار کرد که  ملا صدرالدين شيرازی (ملا صدرا) را تکفير کنند؟ واضح است که ادعای دکتر زاهدانی در مورد اينکه ديانت بهائی موجب فرقه فرقه شدن دين مبين اسلام شده از ديد تاريخی ادعائی پر اشکال است. و عجيب اينجاست که نويسنده محترم دست آويزی بهتر و توجيهی جامعتر برای تشتت و فرقه گرائی بين مسلمين از جنبش "بهائيت" نيافته اند.

 نکته ای ديگری که مد نظر دکتر زاهد زاهدانی بوده اينستکه ظهور ديانت بهائی را مقارن شکسته شدن "کيان يا اقتدار ملی ايران" دانسته است. توجه خوانندگان عزيز را به بيان آقای دکتر زاهدانی جلب می نمايد که می نويسند: "کيان و اقتدار ملی ايران بعد از دوران صفويه حول محور ايدئولوژی تشيع شکل گرفته است. به گمان ما قدرتهای استعماری از اين فرقه ها برای شکستن کيان يا اقتدار ملی ايران استفاده نموده اند."(19) ايشان هيچگونه سند و مدرکی برای اثبات ادعای خويش ارائه نمی کنند و با يک جمع بندی کلی و سطحی از مطلب می گذرند. ولی نکته فوق مستلزم اندکی دقت است. بايد پذيرفت که در دوره قاجاريه سستی دربار و دستگاه حکومتی در امور کشورداری و سهل انگاری اوليای امور موجب عقب افتادگی بيش از پيش ايران گشت. اين عقب افتادگی را در چندين جنبه از جمله ضعف دستگاه دولتی و حکومت مرکزی و نبود سيستم مالياتی و کمی محصولات صنعتی و توليدات کشاورزی و صادرات و پس روی ارزش تومان (با پشتوانه نقره) در مقابل ارزهای خارجی می توان ديد. البته دلائل عقب افتادن ايران در عرصه جهانی و شکسته شدن اقتدار ملی بسيارند و اين مختصر اجازه بحثی کافی را نمی دهد و بنابراين فقط به طرح کاستيهای فرضيه جناب مولف می پردازم. می پذيريم که از دوران صفويه مذهب رسمی ايران شيعه شد و بنا بر قرائن و شواهد تاريخی از همان عهد تمدن ايران سير نزولی خود را آغاز نمود. البته در همان دوران تمدنهای قديمی و پربار چين و هند نيز دست خوش سير نزولی خويش گشتند و همانند ايران کيان و اقتدار خود را در معرض سقوط تدريجی ديدند. در اينکه تمدنهای شرقی فوق از قرن شانزدهم و هفدهم ميلادی (و چند قرن قبل از ظهور "بهائيت") سير قهقرائی خود را اغاز نمودند شکی نيست.

 محققين و صاحبان نظر فرضيه های گوناگونی در توجيه ضعف تدريجی تمدنهای شرق در برابر پيشرفت نسبتا سريع غرب ارائه داده اند که از آنجمله است نهضت رنسانس در اروپا و پي آمد های آن چون انقلاب صنعتی و ظهور حکومتهای مردم سالار (دموکراتيک). دو فرضيه جالب و پر اهميت نوين هم اخيرا ارائه شده که توجه صاحبان انديشه را جلب کرده و خلاء نظری نظريه های فوق را تا حدی بر طرف ساخته است. تاريخدان و محقق برجسته خانم ژانت ابولخد (Janet Abu-Lughod) بر آنستکه نقش عمده در سقوط شرق را پخش بيماری طاعون در هند و چين و ايران در پی حمله مغول ايفاء کرد. بنابر پژوهشهای ايشان بيش از نيمی از اهل کشورهای فوق از ميان رفتند و اين کمی جمعيت موجب شروع روند سقوط شرق گشت.  آندره فرانک (Andre Gunder Frank) بر آنست که سقوط تدريجی شرق ناشی از کشف معادن نقره زيادی در قاره امريکا بود که با مدد گرفتن از آن ذخائر کشورهای اروپائی توانستند جای پائی در بازارهای هند و چين و ايران باز نموده و با وارد کردن مقدار زيادی نقره ارزش ارزها و پشتوانه اقتصادهای شرق را ضعيف کنند. بهرحال مسلم است که تا قبل از قرن نوزدهم ميلادی کشورهای غرب اروپا و حتی روسيه تفوق و برتری قابل ملاحظه ای نسبت به هر سه تمدن قديمی چين و هند و ايران بدست آورده بودند. کوتاه سخن اينکه با وجود آنکه دکترزاهد زاهدانی مايل هستند تقصير تضعيف کيان ايران را به گردن ديانت بهائی بيندازند ولی شواهد تاريخی بيانگر اينست که جريان سقوط شرق از قرنها قبل و مقارن با تسلط شيعه بر ايران آغاز شده و دهها سال پيش از ظهور ديانت بابی و بهائی بحد اعلای خود رسيده بود چنانکه دو شکست سنگين و معاهده های ننگين گلستان و ترکمنچای در دوره فتحعليشاه هم گواه آن است.

 مطلب ديگری که استاد زاهدانی مطرح می کنند مساله اقتدار دولت و اقتدار ملت است. ايشان می فرمايند که اقتدار دولت (يعنی شاه و دربار) توسط دولتهای خارجی (روس و انگليس) شکسته شده بود ولی کيان ملت که همانا کيان جامعه روحانيت و مجتهدين شيعه بود کماکان به تسلط و اقتدار خود ادامه داد. سياست دولتهای خارجی در دين سازی هم بنا بر گمان ايشان برای شکستن اقتدار اينان بود. تقسيم کيان ايران را به اقتدار دولت و ملت می پذيريم. ولی تعريف دکتر زاهد زاهدانی از دولت و ملت نيازمند کمی تامل است. جناب زاهدانی دولت را فقط شخص شاه و و دربار و دستگاه حکومت را بخشی از "دولت" بشمار می آورند. البته ايشان اذعان دارند که "آن دسته از رهبران مذهبی يا علمائی که از طرف دولت به عنوان امام جمعه يا شيخ الاسلام (رئيس دادگاههای شرع) منصوب می شدند نيز می توانستند جزئی از طبقه بالا محسوب شوند. ديگران اعم از علما و يا ديگر اقشار هم که با دربار ارتباط می يافتند به عضويت اين طبقه ارتقا می يافتند." (37-38) بحث در اينجا بحث طبقات اجتماعی نبوده و نيست. موضوع صحبت نيروها و بردارهای اجتماعی است که مجموعا پديده دولت را تشکيل میدهند. بايد پذيرفت که رهبران مذهبی و مجتهدان عصر قاجار جزئی از دستگاه حاکم يا دولت بوده اند. شايد ارائه دو نمونه به تشريح بهتر مساله کمک نمايد. مثال اول را از جنگ دوم ايران و روسيه می آوريم که رهبران شيعه از جمله آقا سيد محمد اصفهانی مجتهد فتوای جهاد را صادر نمود ولی پيش از اعلام فتوا ملا رضای خوئی را به طهران گسيل داشت تا نظر فتحعلي شاه را جويا شود. پس اقتدار دولت و روحانيون شيعه بر خلاف نظرجناب زاهدانی نه تنهابا هم اختلاف و تنش نداشته اند بلکه هم مسير و هم طيف بوده اند.

 گرچه در برخی از دوره ها تنشهائی ميان دولت و برخی رهبران مذهبی شيعه وجود داشته است. منشا اين تنشها را نه در باورهای سياسی و نه در اختلافات جهان بينی ميان دستگاه حکومت و رهبران مذهبی ميتوان يافت بلکه موارد تنش را بايد در عوامل مالی و منافع اقتصادی جست. نمونه دوم را بنقل از کتاب تاريخ بيداری ايرانيان نوشته ناظم الاسلام پيرامون ائتلاف شيخ فضل الله نوری با سيد محمد طباطبائی می آوريم. ناظم الاسلام می نويسد که پس از سفر حج جناب شيخ فضل الله چون ايشان "به طريق اعيانيت سلوک کرده بود با قرض گزافی وارد شده مبلغ دوازده هزار تومان برای ادای ديونش از امين السلطان درخواست نمود." او هم از پرداخت اين مبلغ امتناع کرد. چنين بود که شيخ فضل الله با سيد محمد طباطبائی که آخوندی آزاده و اصلاح طلب بود بر ضد صدراعظم ائتلاف کرد (جلد 1ص 209). چنين زد و بندهائی منافع مالی در پی داشته اند چه که  پس از عزل امين السلطان جانشينش عين الدوله با

"حاج شيخ فضل الله متحد گرديده امورات شرعی و عرفی بلکه مملکتی را راجع به محکمه شيخ نوری کرد. تا آنکه کار شيخ بالا گرفت و کارهای عمده را صورت و انجام می داد. حکومت بعض از ولايات عمده بر حسب مشورت و تصويب شيخ نوری معين و برقرار می شد مانند شوکت الملک حاکم قائنات که شيخ نوری سی هزار تومان از او تعارف گرفت و از عين الدوله خواهش نمود که حکومت قائنات و ارثيه برادرش مرحوم شوکت الملک را به او واگذار و تفويض نمايد. فورا تمنای او به اجابت مقرون شد.(211)

روحانيون و مراجع تقليدی که صاحب اقتدار و شوکت بودند دست در دست دولت داشتند و همگام آن حرکت می کردند و اساسا برای تثبيت قدرت خود محتاج به حمايت دربار و شاهزادگان و سائر ارکان دولت بودند. پاسخ اين پرسش را که آيا روحانيون شيعه انگشت شماری مانند ميرزای شيرازی و سيد محمد طباطبائی که اهداف مالی و منافع اقتصادی شخصی را دنبال نمی کردند جزء اقتدار مردمی حساب می شدند يا جزئی از کيان دولت را نمی توان در اين مختصر بدرستی بررسی کرد. ولی اينقدر معلوم شد که جناب زاهدانی يا بنابر بی اطلاعی از تاريخ قاجاريه و مشروطيت و يا بنابر مصالح شخصی فرضيه های نادرست تاريخی را ارائه کرده اند و اين فرضيه ها را بدون تحقيق عميق و مطالعه دقيق و بدون پشتوانه علمی بعنوان نگرشهائی نوين عرضه نموده اند. نظريه ايشان در مورد کيان ملت و نقش روحانيت بيشتر به خيال پردازی (و شايد پروپاگاند) می ماند تا پژوهشی علمی.

 جناب زاهدانی در ادامه همين مساله در باره ايستادگی و پايداری روحانيت در مقابل منافع دولتهای خارجی داد سخن داده می نويسند:"نمونه های بارز اين تقابل يکی فتوای جهاد توسط علما و بسيج مردم در جنگ ايران و روس و پيروزيهای شگفت انگيز حاصل از آن است." (81) البته خوانندگان فراموش نکرده اند که ايران در هردو دوره جنگ ايران و روس شکستهای بسيار سختی خورد و ناچار مجبور شد که با روسيه تزاری صلح کند و تن به دو قرارداد شوم و ننگين گلستان و ترکمنچای دهد. شايد دکتر زاهد زاهدانی چنان در پی اثبات فرضيه "کيان" خود و حمله بر آئين بهائی هستند که از دست دادن گرجستان و دربند و باکو و شيروان و گنجه و شکی و قره باغ و طالش از خاک وطن را از ياد برده اند و يا پيروزی انگاشته اند. 

 ضعف نظری کتاب بهائيت در ايران از مآخذ تاريخی آن نيز آشکار است. جناب زاهدانی از ميان دهها تن از دانشمندان و پژوهشگران معاصر که در دهه های اخير صدها کتاب و مقاله سنگين و پر محتوا پيرامون تاريخ و جامعه شناسی ايران در دانشگاههای برون مرزی نگاشته اند فقط به دو کتاب قديمی بسنده کرده اند که يکی از آنهاکه بيشتر از آن بهره برده شده کتاب حامد الگار است که چاپ 1969ميلادی است. تاريخ شناسان دوره قاجار ميدانند که کتاب الگار بسيار ضعيف است و در سی و اندی سال اخيرتمام محققين بعدی نظريات ايشان را زير سوال برده وبسیاری از فرضیه هایش را رد کرده اند. چرا از آثار ژانت آفاری و منگول بيات و ونسا مارتين و هوان کول و نيکی کدی و ديگر انديشمندان آکادميک و دانشگاهی مطرح تاريخ ايران نقل قول نشده و چگونه است که آقای زاهدانی بخود اجازه ميدهد که سه دهه پژوهش را ناديده گرفته؟ آیا این نا آشنائی با مطالعات جديد و نقد و بهره گيری از کتب و مقالات و معلومات نوين است که موجب ضعف و کاستی های کتاب دکتر زاهدانی گردیده است؟

کاستی دیگر این کتاب عدم توانایی نگارندگان دربررسی و ارزیابی منابع دست اول و اسناد تاریخی است. بعنوان نمونه تحلیل آقای زاهدانی و آقای سلامی را از مساله ء (ساختگی) بهائی بودن امیر عباس هویدا نخست وزیر دولت پهلوی از1343 تا 1356 را مطرح میکنم. در اينکه جد پدری آقای هويدا اقا رضا قناد بهائی بوده اند شکی نيست و البته بهائی بودن پدربزرگ کسی اساسا ربطی به اعتقادات دينی نوه شان نداشته و ندارد و هر فردی شخصا مسوول باورهای مذهبی خودش است.  پدر هویدا حبیب الله خان (عین الملک ) در جوانی بهائی بود ولی پس از ورود در عرصه سیاست و ازدواج با زنی مسلمان افسرالملک (دختر میرزا حسین خان معتمد الملک از خاندان قاجار) و دوستی با دشمنان دیانت بهائی از آئین بهائی کاملا دوری جست. بطوریکه برادر امیر عباس یعنی فریدون هویدا میگوید من برای بار اول در 14  سالگی( پس از مرگ پدر) کلمه بهائی بگوشم خورد. ( ص 47  (The Persian Sphinx اين نکته را نیز نباید از یاد برد که خود اقای هويدا در پيش از منصوب شدن به نخست وزیری و در دوران نخست وزيری و پس از آن در هنگام زندان و محاکمه و حتی تا پای اعدام صریحا  خود را فردی مسلمان و مسلمان زاده می دانسته و هرگز ادعای بهائی بودن نکرده بود. گزارش رسمی دولت جمهوری اسلامی ايران در ارائه مجازات اعدام هم ايشان را فردی مسلمان معرفی کرده بود و اين سند محکم در جرائد روز ايران منتشر گشته و در دسترس همگان است. همچنين تاريخدان معاصر دکترعباس ميلانی در کتاب خود در بيوگرافی و زندگی نامه هويدا (The Persian Sphinx) هم پس از مطالعه هزارها سند و شاهد تاريخی و صدها مصاحبه ادعای مکرر خود آقای هويدا و دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی را تایید کرده بر مسلمان بودن (ویا بهائی نبودن) ايشان صحه می گذارند. اما با وجود اینهمه سند جناب زاهدانی و همکارشان ادعا می کنند که هويدا بهائی بوده! البته چون اين نویسندگان با دسترسی به منابع ناب و کم پیدا مرکز اسناد جمهوری اسلامی (مرکز اسناد ملی سابق) دست به فرضیه پردازی و اجتهاد تاريخی زده اند شاید گمان نمی بردند که ادعایشان ممکن است زیر سوال برود ولی چون ادعای ایشان بر خلاف تمام شواهد تاريخی و یافته ها و باورهای خود دادگاه انقلاب اسلامی وگفتار و کردار خود آقای هویداست باید فرمایشات آنان را کمی دقیقتر محک زد.  نویسندگان در اثبات فرضیه خود مینویسند که:

در مورد بهائی بودن هویدا بهترين و گویاترین سند نامه ای است با امضای اسکندرکه در مهر ماه 1343 به وسیله پست برای اکثر مقامات دولتی آن زمان ارسال شد که به افشای سوابق او می پردازد. گویا این نامه توسط منوچهر اقبال تنظیم شده است. متن این نامه در جلد دوم از خاطرات فردوست از صفحه 377-375 آمده است. دراین نامه سوابق خدمتگذاری پدر هویدا به بهائیت و برخی از تخلفات خود او در مناصب قبلی که داشته آمده و از برخی دوستان بهائی او نام برده شده است. (241)

مشکل حل شد. می نویسند که "بهترین و گویاترین سند" در اثبات بهائی بودن امیر عباس هویدا نامه ایست بامضای اسکندر نامی که سوابق او را افشا میکند! سوال بنده ازآقایان زاهد زاهدانی و سلامی اینستکه چطور محور یک چنین فرضیه مهمی را ( سهل انگارانه)  بر چنین سند سست و فاقد محتوای تاریخی سوار کرده اند. مسلم است که نامه ای بدون امضای درست و بدون ماخذ که بدست مخالفان سیاسی هویدا (و مشخص نیست چرا این تهمت را بمرحوم منوچهر اقبال بسته اند) که از انتصاب او به نخست وزیری دچار حسادت و ناراحتی بودند و به منظور حمله سیاسی باو نوشته شده است را نمی توان با وجود صدها شاهد و دلیل واضح مخالف مبنای کار قرارداد و بهنوان "بهترین و گویاترین سند" ارائه کرد. و پر واضح است که در مرکز اسناد انقلاب اسلامی که این دو نویسنده بآن دسترسی داشته اند سندی گویاتر و محکمتر برای اثبات بهائی بودن هویدا یافت نکرده اند وگرنه ارائه میکردند. البته نمی پرسم چرا از صدها سند تاریخی که مسلمان بودن هویدا را اثبات میکند از قبیل اخراج کارمندان بهائی شرکت نفت بنابر دستور مستقیم هویدا بسال 1345 خورشیدی (ظهور و سقوط سلطنت پهلوی جلد دوم صص 390-91 ) گزارش روابط عمومی ساواک به ریاست ساواک تهران بسال 1343 راجع به بهائی نبودن هویدا (ماخذ بالا ص 388) و زیارت اماکن مقدس شیعه و زیارت وی به حج اشاره ای نرفته است. دراسناد رسمی ساواک جزو مشخصات هویدا تحت مذهب درج شده "اسلام" (رجال عصر پهلوی: امیر عباس هویدا به روایت اسناد ساواک ج 1 ص402). در ضمن اسناد عرضه شده در کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی اثبات میکند که شایعه بهائی بودن هویدا حربه ای از سوی مخالفان و رقیبان سیاسی وی بوده است. واکنش هویدا هم بنابر اسناد موجود ساواک این بوده که گذران زندکی را بر بهائیان سخت کرده و از جمله اظهار نظرهایی را که هویدا می پذیرد همانا خودداری از استخدام بهائیان در وزارتخانه هاست (ماخذ فوق ص 388).

 البته این نگارنده لازم میداند که اضافه کند که آقایان اسم کتابی را هم که اسناد حساسی از قبیل سند فوق (بامضای اسکندر!) را از آن استخراج کرده اند را هم بغلط نوشته اند. ماخذ سند بالا را کتاب خاطرات فردوست جلد دوم نوشته اند که اشتباه است. نام درست کتاب ظهور و سقوط ساطنت پهلوی است که جلد اول آن خاطرات ارتشبد فردوست است و جلد دوم آن جستارهایی از تاریخ معاصر ایران نام دارد که مولف این دو جلد عبدالله شهبازی است.        

 در خاتمه اين را نيز بايد بگوئيم که نگارنده کمترکتابی ديده ام که در آن اينقدر اشتباهات املای انگليسی و خطا در کتاب شناسی و معرفی مآخذ موجود باشد. کمتر پانويسی در اين کتاب هست که اشتباهات چشمگير انگليسی نداشته باشد. گويا دکتر زاهدانی تحصيل کرده کشور انگلستان هستند لذا سواد و تسلط ايشان بر زبان تحصيليشان را زير سوال نمی بريم ولی پرسش بنده اينست که چرا جناب زاهدانی زحمت نکشيده اند و حداقل از يک نرم افزار پيش پا افتاده و متداول برای تصحيح واژه های انگليسی غلط خويش بهره نبرده اند؟ و چگونه است که در ارائه مآخذ و کتاب شناسی از هيچ قاعده مرسوم استفاده نکرده اند؟

 کتاب بهائيت در ايران علاوه بر ضعفهای نظری و تحليلی شديد فوق در ثبت وقايع واضح و آشکار تاريخی نيز کاستيهای فراوانی دارد که عدم دقت مولفان را در ارائه مسائل ساده تاريخی عيان می سازد. بعنوان نمونه ايشان در تحليل اظهار امر و شروع دعوی سيد عليمحمد باب  ملا حسين بشروئه ای را با ملا صادق مقدس اشتباه نموده می نويسند "در شب جمعه پنجم جمادی الاولی سال 1260 مطابق 23 ماه مه 1844 ميلادی در حالی که ملا حسين مقدس را به خود متوجه و مفتون نموده بود ..."  (128)اشتباهی که نباید از يک استاد دانشگاه انتظار داشت. و اینکه می نویسند "روحيه ماکسول در اواخر سال 1378 مرد و تا هنگام مرگ رياست بيت العدل اعظم را بر عهده داشت" (260) نیز نادرست است. آشکار است که خانم روحيه ماکسول هرگز عضو بيت العدل هم نبوده اند تا چه برسد برياست آن.

 کوتاه سخن آنکه کتاب بهائیت در ایران می توانست با توجه به دسترسی نویسندگان به اسناد مهم و تاریخی موجود درمرکز اسناد جمهوری اسلامی کتابی مهم و نوین در راستای شناسائی دیانت بهائی و نقش تاریخی—اجتماعی آن در تاریخ معاصر ایران بشمار بیاید. امید است در چاپهای آینده کاستیهای نظری و تاریخی این کتاب اصلاح شود تا اثری در خور احاطه علمی نویسندگان ارائه دهند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
میهمان  - one point |1385-4-11 09:26:21
hi Negah. How much have you been paid by Bahais to preach their sect?
�ی����  - ! |1385-1-9 03:21:09
salam doste aziz dalile inke bazi asare dianate bahai be zabane arabye mitone in bahse ke zabane arabi yeki az kamel tarin zabanhaye donyast
میهمان |1385-1-14 07:02:50
ba salam
soaly dashtam va an in bood ke chera abdulbaha az dolate engelis ke iek dolaty bood ke mamaleke mokhtalefe ra tahte estemare khod dasht laghab sir gereft? albate midanam ke be khatere
khadamaty ke dar jange jahanie dovom anjam dadeh boodan dolate englis chenin kary ra kard, valy chera abdulbaha razy shod ke in laghab ra begirad? -an ham az iek dolate estesmargar-
kavian  - عبدالبهاء و نشان افتخ |1385-1-14 07:23:00
دوست عزیز
از پرسش خوب شما متشکرم. عبدالبهاء در جریان جنگ جهانی اول در حالی که ساکن فلسطین، از توابع شام یا
سوریه بود (که در قلمرو عثمانی قرار داشت) با دوراندیشی و شناختی منحصر به فرد کمبود غلات و آذوقه را در اثر جنگ و
خشکسالی پیشبینی کرده بود و بنابراین به ذخیره آذوقه دست زده بود و با همین ابتکار هزاران فلسطینی مسلمان و مسیحی
را از مرگ مرگ نجات داد. به همین دلیل هم دولت انگلستان به او لقب سر داد. عبدالبهاء دوسال پس از دریافت این نشان در
قید حیات بود و هیچ گاه از این لقب در آثار و نامه های شخصی خود استفاده نکرد. بنابراین می توان گفت که عملا لقب و
نشان افتخار را نپذیرفته بود. با سپاس.
میهمان  - soroush |1385-1-16 06:17:17
I wish to know how many percent of those people who are opposing "Bahaiyat" as a religious alternative are familiar with it. who do only muslim people, both main groups "Shieh" and
"Soni" are so terrified of the concept of "tolerance". Whether or not, "Bahaiyat" is correct or even a conspiracy of Britain to delude multitudes, it doesn't make any sense
that we disgrade the belief of thousands of people following "Bahaiyat".
میهمان |1385-1-18 06:06:53
در باره موضوع دادن لقب سر به حضرت عبدالبها نکته مهمی وجود دارد و ان اینست که ایشان نه تنها هرگز از این لقب
استفاده نکردند بلکه همان طور که اگاهید داشتن لقب سر به خودی خود دارای مزاای بسیاری است که هر کس آن را بپذیرد حق
استفاده از آن مزایا را نیز خواهد داشت اما حضرت عبدالبها هرگز نه از آن لقب و نه ازآن مزایا در هیچ زمان و به هیچ
وجه استفاده ننمودند و همین نکته باعث تحیر بسیاری قرار گرفه است اما این عدم استفاده از لقب سر و مزایای بیشمار آن
توسط حضرت عبدالبهاابدا برای بهاییان نه تنها جای حیرت نداشته وندارد بلکه بسیار هم طبیعی تلقی میشود زیرا مقام
ایشان آنقدر عظیم است که هرگونه لقبی بجز عبدالبها ابدا در شان آن مقام نبوده ونخواهد بود ف ا
میهمان  - farzam khoniki |1385-2-21 19:21:20
ketabe maskharei hast ama az shoma ke oono gozashtid motshakeram.
irandoost  - az shoma khahesh mikonam |1385-2-31 15:31:56
ba dorood va sepase faravan
khahesh kardam ke ta jaye momken neveshtar va tarnama ra az vaje haye arabi pak nemaeed,ama koo gooshe shenava???bavar konid ba in kar irani ha gerayeshe bishtari baraye
kavosh va pajoohesh dar zamineye aeene bahai khahand dasht
agar dar in bare dochare doshvari hastid doostane amadeye hamkari va hamyari hastam
baraye nemoone mitavanid daste kam vajegane porsesh va
pasokh ra jaygozine soal va javab konid ya ferestadan bejaye ersal ke vajeye besyar nemeyane tazi ast,farnam vajeye barabare onvan ast vadidgah vajeye barabare nazar
ba sepas az shoma
irandoost
میهمان |1385-3-3 10:21:06
امروزه بعضي اشخاص وازجمله بعضي ايرانيان عزيزداخل وخارج از ايران به علّت پيرايه هاي دروغيني كه براديان سابق
وازجمله اسلام بسته شده ازدين خوششان نمي آيد وبخصوص به خاطرسرچشمهءتاريخي_جغرافيا ي ِعربي ِ اسلام وبه بهانهء
ملي گرايي ايراني، ازاسلام وهر آنچه كه رنگ وبوي عربي دارد درگريزند وازجمله دربي توجّهي ويا مخالفتشان نسبت به
آيين بهايي همين احساس مزبور را بهانه نموده اند وبدون بررسي جداگانه ومستقل ِآيين بهايي آنرا با همان دلايلي كه
با آن اديان مزبور را تخطئه مي كنند.مورد بي مهري قرار ميدهند. حال آنكه چنين بينشي بكلي مخالف روح حقيقت جويي است،
ونوعي بي اعتنايي به فرهنگ بشري به صورت يك كلّ ميباشد. دقيقاً به خاطر همين است كه ازآموزه هاي بنيادي آيين بهايي،
ترك هرگونه پيشداوري وسوگيري وتعصّب ميباشد وبراين اساس سهم هيچ يك از اديان ويا سايرمظاهر فرهنگ وزندگي
بشردراين كرهء خاكي را نبايد ناديده انگاشت. درآيين بهايي است كه به تمام اين مظاهر ارج نهاده ميشود وبدون تعصّب
سهم همهء آنها دررشد مادي وانساني واخلاقي وفرهنگي وعلمي ومعنوي بشريّت مدّ ِ نظر قرار مي گيرد، ودرحقيقت اصل
واساس همهءاديان آسماني وعناصر ارزشمند كل فرهنگ بشري دربهار آيين بهايي دو باره زندگي از سر ميگيرد تا به بشريّت
زندگي وسعادت حقيقي جديد ارزان نمايد. ازجمله دراين بهار جديداست كه عناصرمثبت فرهنگ ايراني (وزرتشتي) وعربي
(واسلامي) نيزچون شهد وشيربه هم ميآميزند و وحدت ميابند، چه كه وحدت اديان الهي در عين كثرت ظاهريشان مورد تأ كيد
آيين بهايي است. امّا دريافتِ درستي ِاين مدّعا منوط به مطالعه وتحقيق كافي درتعاليم ايين بهايي است واين
كارمهمّي است كه برعهدهءهموطنان نازنين داخل وخارج اين خاك مقدّس است كه با وسعت نظروروح حقيقت جويي وقلبها
وافكاري آزاد چون نسيم بهاري برحقايق اين آيين مرور فرمايند وبه چشم خود ببينند ، چه كه اين آيين جديد به قول استاد
ناصرالدّين صاحب الزّماني ، "تا كنون هرگز بد رستي ، بي طرفانه ، انگيزه كاوانه ، وجامعه شناسانه مورد بررسي
عميق قرارنگرفته است."( كتاب "خط سوم"، صص:380 به بعد).اگرچنين گردد ، از جمله به قول مرحوم محمّد اقبال لاهوري،
آشكار خواهد شد كه، "همهءخطوط وسيرهاي متنوّع فكري ايراني رابار ديگر به صورت يك تركيب جامع در نهضت ديني بزرگ
ايران جديد مي توان يافت ؛ يعني در آيين بابي و بهايي"......".قربان همه"
javad fardid  -  ناپلئون سوم |1385-7-1 16:44:29
دوست گرامی تحیر لازم نیست و دلواپس نباش. حضرت بهاءالله در لوحی خطاب به امپراطور ناپلئون سوم ظهور و دعوی خود را
مطرح کرد و و ظیفهء ناپلئون بود که تحقیق کند و در ادعای ایشان کنکاش کند. متاسفانه نکرد و به بخت و اقبال و جاه خود
بالید. در لوح دوم خطاب به ناپلئون سوم شکست نزدیک وی را حضرت بهاءالله پیشبینی فرموده اند و خطاب به او می نویسد
که: "بما فعلت تختلف الامور فی مملکتک و یخرج الملک من کفک جزاء عملک." یعنی به جزای اعمالت (که خودپرستی و گوش
نکردن به انذارات بهاءالله بود) کشورت دگرگون خواهد شد و حکومت مملکت را از دست خواهی داد. این بیان در سال 1869
میلادی از حضرت بهاءالله به او خطاب شد در حالی که در اوج قدرت بود و پرقدرتترین امپراطور اروپا بود. در سال 1870،
یعنی یک سال بعد شکست سنگین و غیرمنتظره ای از آلمان که قدرت نوپای اروپا بود خورد و شخص امپراطور اسیر بیسمارک مرد
قدرتمند آلمان و نخبهء سیاسی زمان شد. ناپلئون سوم سه سال بعد در خفت و در تبعید مرد. شیخ نجفی که معاصر این واقعه
بوده و با پیشگویی حضرت بهاءالله آشنا بوده باید از این روایت و یادآوری آن درس عبرت می گرفت و سر در برابر پیام
الهی خم می کرد.
taharri  - وحي 2 |1385-7-4 08:20:26
يابهي الابهي
دوست گرامي كه پاسخ مرا در مورد ناپلئون ثالث دادي، ظاهرا سؤال مرا متوجه نشده اي. سؤال من آن بود كه
چگونه مي شود خدا از مردم سؤال كند و منتظر پاسخ سؤال باشد؟ بهاء الله كه مظهر خداست ولي در اصل لوح از سوي خدا صادر
مي شود، آيا اين نحوه پرسش و پاسخ سابقه اي در اديان ديگر دارد؟
مقدم  - تحري در اسلام |1385-7-4 11:53:05
كاربر گرامي تحري محترم
با قدري تحري در ديانت اسلام مي توانيم پاسخي جهت پرسش نيك شما بيابيم . در تاريخ اسلام
وقايعي وجود دارد كه حضرت محمد از بندگان ( چه شاه و امير و چه عالم يا فقير ) سوالي پرسيده و منتظر جواب بوده اند.
حتما اذعان داريد كه پيامبران سوالشان از جهت عدم علم و يا آگاهي نيست بلكه به جهت انتباه بيشتر ما مردمان و اعتلا
كمالات و درجات مومنان است . و ديگر آنكه اين سوال از سوي پروردگار بر زبان پيامبر جاري ميشود . در واقعه غدير خم
حضرت محمد به بالاي محل مرتفعي تشريف برده و خطاب به حاضرين به سبيل سوال فرمود يا ايها الناس الست اولي بكم من
انفسكم ؟ كه حضار جميعا جواب دادند بلي رسول الله تو بر ما از خودمان اولايي . در اينجا حضرت سوالي فرمود و منتظر
پاسخ آن بود و پس ازآنكه پاسخ از امت گرفت به موارد ديگر پرداخت . همچنين رسول گرامي اسلام براي زمامداران و
پادشاهان زمانشان دعوتنامه فرستاده و ايشان را به طريقه الهي فراخواندند. البته هر دعوتي شايسته پاسخي است بالاخص
اگر آن دعوت از سوي مظاهر امر الهي يعني حضرت محمد يا حضرت بهاالله يا ساير پيامبران الهي باشد. كه متاسفانه اين
دعوتها عموما با ادبار و اعراض اكثر مردم مواجه شده است . اين قضيه پرسش و پاسخ از روز الست وجود داشته و تا ابد نيز
وجود خواهد داشت. چونكه روز خداوند را شبي در پي نيست و ما همه در همان روز الست هستيم. در قران مجيد سوره اعراف آيه
171 خداوند خطاب به بني آدم ميفرمايد :" و اذ اخذ ربك من بني ادم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربكم
قالوا بلي شهدنا ان تقولوا يوم القيامه انا كنا عن هذا غافلين ." خداوند در انتهاي ايه دليل پرسش و پاسخ را به
صراحت اعلام فرموده و گفته است كه مباد روز قيامت بگوييد از اين بيخبران بوديم . جانت خوش باد
taharri  - وحي 3 |1385-7-6 06:26:55
الله ابهي
جناب مقدم: مرا مي بخشيد كه باز سؤالم را تكرار مي كنم. حضرت جمال قدم سؤالي از سوي خدا مطرح كرده و مي
فرمايد جواب ندادند. در بحث غدير، پيامبر اسلام خودش سؤال كرد و خودش جواب خواست. پيامبر كه خدا نبود. در الست هم
پرسش و پاسخ حالت تكويني و تمثيلي دارد و فطري و الا واقعا كه خدا صوت و تكلم ندارد و انسان ها هم و اگر هم خدا صوتي
در شيئي ايجاد كند تنها پيامبران مي شنوند (مثل موسي) نه همه انسانها، ولي در الست كه تمام بني آدم بلي گفته اند،
منظور پذيرش تكويني ربوبيت است كه بعد از آمدن به دنياي مادي، آن فطرت و آن نداي فطري را فراموش كردند. اين مثل حديث
عقل در اصول كافي است كه خدا عقل را آفريد و به او گفت جلو برو و عقب بيا، در حالي كه عقل، اصلا قابل خطاب و پرسش
نيست. بنابر اين در الست جواب به صورت جواب شفاهي يا كتبي معمول در دنيا، از سوي انسانها نبوده است.
پس باز سؤالم
باقي است كه چگونه خدا در قالب لوح مكتوب از ناپلئون سوم سؤال كرده و از جواب ندادن او ناراحت شده است؟
مقدم  - تحري 2 |1385-7-7 05:20:38
تحري عزيز با تقديم هزاران سلام و تشكر از توجه نظر شما دوست عزيز و گرامي ، دعوت ميكنم در مطلب ذيل به ديده انصاف
ملاحظه فرموده و سپس مجددا عرايض سابق حقير را بنگريد شايد پاسخ مورد قبول خود را بيابيد. فرموده ايد كه " در بحث
غدير، پيامبر اسلام خودش سؤال كرد و خودش جواب خواست. پيامبر كه خدا نبود. " براي بررسي اين انديشه و ديدگاه
شايسته است از ايات قراني استمداد بجوييم اميدوارم آن سرور بزرگوار با سعه صدري كه دارند در اين آيات الهي تمعن
نمايند. . در قرآن مجيد ( سوره نجم آيه 3 ) راجع به حضرت رسول ميفرمايند " ما ينطق عن الهوي " پيغمبر ما محمدبن
عبدالله از روي هوي و هوس و فكر شخصي خودشان هيچوقت چيزي را به كسي نميگويد " ان هو الا وحي يوحي " آنچه را
ميگويد پيامهايي است كه از عالم غيب ، از ملكوت غيب هويت كه از انظار ساير مردم پنهان است به او ميرسد و ايشان آن
پيامهاي غيبيه را دريافت مي نمايند و به خلق جهان ابلاغ ميفرمايند . عنايت بفرماييد كه واقعه غدير نيز از اين امر
مستثني نبوده و سوال از سوي پروردگار بر زبان پيامبر پاكش جاري گرديده است . پيامبران هرآنچه را كه ميگويند يا سوال
ميكنند پيام و سوال خداوند است نه سوال و پيامي از روي سليقه شخصي . هر آنچه را كه فرموده اند از عالم غيب به ايشان
ميرسد و ايشان آن پيام را دريافت و به اهل عالم ابلاغ ميفرمايند . ( اين آوازها همه از شه بود گرچه از حلقوم عبدالله
بود ) . در مورد يوم الست مطالب شما دقيق و زيبا بود و از آن استفاده بردم بسيار از شما سپاسگزارم. اما اجازه مي خواهم
جسارتا يك نكته را عرض نمايم فرموده ايد كه " در الست جواب به صورت جواب شفاهي يا كتبي معمول در دنيا، از سوي
انسانها نبوده است " شما در اذان جمله زيباي اشهد ان لا اله الا الله را در روز بارها بر زبان مي آوريد آيا اين
جمله پاسخ شفاهي و كتبي شما به نداي الست پروردگار نمي باشد ؟ مگر نه اين است كه عوالم الهي مجرد و مقدس از زمان و
مكان بوده و آن صوت و گفت در همين لحظه نيز خطاب به جنابعالي و بنده شرمسار و همچنين ساير دوستان بزرگوار است ؟
همانگونه كه بهتر از بنده مي دانيد اين ندا را در قلب خود بايد جست . ايا جملات اذان و ساير فقرات ادعيه اي كه در
تمام اديان آسماني است و از زبان پيروان اديان به ساحت مالك انام ميرسد پاسخي به نداي الست پروردگار به حساب نمي
آيد ؟ جانت خوش باد
نیما |1385-8-13 17:40:06
http://ostade-azal.blogfa.com/
info |1385-9-7 23:42:00
http://negahedigar.blogfa.com/post-29.aspx
jamal |1385-9-25 10:49:42
http://bahaivideo.org//National/Douglas.htm
dabeer |1386-11-8 14:57:06
afarin aziz, shoar nadeh va matlab era'eh kon. dar qawl fakhr miforoshy, va dar amal sefr kochaky hasty. agar dar shoma haqqaniyyat bood mardom ra ba zoor va shalagh va zendan va shekanjeh
"ershaad" nemikardeed. injast keh kambood shoma roswa mishavad.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."