ديدگاه بهائینسبت به ادّعای منحصر به فرد و بی نظير بودندر آئين مسيحیخاضع فناناپذير و سينا فاضل
چکيده مطلب: اين مقاله ماهيت ادّعاهای منحصر به فرد بودن در آئين مسيحی را مورد بررسی قرار میدهد. برداشت های متفاوت از بعضی فقرات کتب مقدّسه به اختلافاتی درون کليسا و نيز بين آئين مسيحی و ساير اديان منجر شده است. ديدگاه بهائی برای نزديک ساختن نظرگاه ها و از بين بردن اختلافات بيان می گردد. زبان انجیلها با استفاده از بينشی که از آثار بهائی و نيز انديشه مسيحيت معاصر کسب شده مورد بررسی قرار می گیرد. اين چشم انداز در متن ظهور تدريجی الهی چارچوبی منطقی فراهم می آورد که بر مبنای آن می توان به موضوعات مشابه در ساير اديان نيز پرداخت.
دين بر اختلافات و جنگهای فراوانی تأثير گذاشته، الهام بخشيده و آنها را موجـّه جلوه داده است. با نگاهی گذرا از خاور دور تا خاور ميانه، وقایع زمانهای اخیر نتيجه گیری بالا را مورد تأیید قرار می دهد:
... نمی توان تأثير عوامل مذهبی (دشمنی بین کاهنان بودایی و رژیم کاتوليک) را در جنگ ويتنام ندیده گرفت؛ نمی توان مشاهده نکرد که جنگ بین هندوستان و پاکستان ... تا به امروز به آتش خصومت آشتی ناپذیر بین هندوها و مسلمانان دامن زده و به طور مداوم به کشتارهای جدیدی منجر شده است (حتّی اگر ذکری از خونریزی بین هندیها و سیکها به میان آورده نشود)؛ نمی توان انکار کرد که جنگ بین ایران و عراق ریشه در رقابت و خصومتی به قدمت قرنها درون امّت اسلامی بين سنـّی ها و شيعه ها دارد. (Küng، Christinaity 442)
فقط بايد جنگ اعراب و اسرائیل و منازعه لبنان را افزود تا نشان داده شود که دورجنایات هنوز که هنوز به نام دين ارتکاب می شود حیرت آور و گیج کننده است و ممکن است وضعیت از این هم که هست وخیمتر شود. سرمقاله ای که اخیراً در نشریه ایکانامیست نوشته شده احیاء اهداف بنیادگرایی اسلامی را با اين پیش بینی مورد بررسی قرار می دهد که: "اندکی در مورد ایران آسوده خاطر باشید و بعد خود رابرای انفجار بعدی آماده کنید" (“Still Islam” 16) اگرچه انصاف اجازه نمی دهد که در کلـّـيّـه این منازعات سياسی دین را مقصّر بدانیم یا این نبردها را در حدّ جنگهای مذهبی تنزّل دهیم، امّا پُر واضح است که ادیان در جدال های اخیر نقش و اثری چشمگیر داشته اند. از این رو، تعجـّب آور نیست که کونگ کتاب 1985 خود را با اين اظهار نظر به پایان می برد که، "بدون صلح در میان ادیان عالم، درمیان امّت های جهان هيچ صلح و آرامشی برقرار نخواهد شد" Christianity،( 443). برای آئين مسيحی، به نظر می رسد که برداشتها و تعبیرهای نادرست از کتابهای مقدّس، بخصوص مواردی که به عقیده جزم اندیشانه منحصر به فرد بودن منجر می شود، نقشی بغایت مهم ایفا کرده است. از لحاظ تاریخی، موضوعات در بحث منحصر به فرد بودن درون کلیسای اوّلیه مسیحی "چندان سبب اختلاف و نزاع نشد بلکه میدان کارزار راحت و مقدّسی بود" (Johnson، History 92). عقیده جزمی منحصر به فرد بودن و خاتمیت آئين مسيحی نه تنها سرچشمه اختلاف و اذیت و آزار درون کلیسا بوده بلکه برای توجیه اعتقاد به فتح و ظفر نهایی و جنگهای صلیبی مورد استفاده قرار گرفته است. ذکر سه مثال خاصّ خالی از فایده نخواهد بود. اوّل، بین حسّ برتری آئين مسيحی و پيامد حقارت و عقب ماندگی جامعه يهودی که مسيحیت آن را "از میدان خارج کرد"، و در نتیجه اعتقادات ضدّ يهودی تقریباً ناآگاهانه در میان مسيحیان که تا سالهای قرن بیستم ادامه یافت ارتباط وجود دارد. آئين مسيحی يهودیت را نه تنها از این لحاظ که نتوانست توسّط آخرین ظهور الهی به بالاترین ثمره خود برسد ناقص تلقـّی می کند بلکه در قتل و طرد عمدی و آگاهانه حضرت مسیح مقصـّر و مسئول می شناسد. رزمری رويتر، محقـّـق طرفدار آزادی زنان می نویسد، "به اين ترتیب يهود را می توان به عنوان کسانی که می بایست قادر باشند حضرت مسیح را بر مبنای بشارات و نبّوات صحف مقدّسه خود در مورد ظهور ماشیح (مسيح موعود) بشناسند و به عرفانش نائل گردند و با اين حال راه دیگری را برگزیده او را طرد کرده به قتل رساندند، می توان در مقام و جايگاهی بويژه شيطانی و اهريمنی مشاهده کرد. آنها صرفاً مؤمنين غافل نيستند، بلکه شبه مرتد و قاتلین مسیحند" (Dialogue 141). پیامد دوم حسّ برتری مسيحی عبارت از استعمار کشیدن و سپس استثمار و بهره کشی از آنچه که اینک جهان سوم می خوانیم توسّـط اروپاييان است. انگیزه اصلی جنبه اقتصادی داشت، امّا "اعتبار اخلاقی بخشیدن به اقدام توسعه طلبانه بر پایه این اعتقاد استوار بود که این رسالتی بزرگ برای متمدّن سازی و مترّقی سازی است، که یکی از مأموریت هایش جذب کفـّـار و مشرکین و رساندن آنها به ديانتی برتر، و به راستی برتر، يعنی آئين مسیحی است" (Hick، Non-Absoluteness 19). بالاخره، ادّعاهای منحصر به فرد بودن از اين قبيل غالباً در علـّت اصلی مشکل افراد مسیحی در تحقيق در مورد سایر ادیان و احترام گذاشتن به آنها است. در واقع بسياری از کتابها و جزواتی که در حمله به تفکـّر بهائی نوشته شده مکرّرا ً به اصول عقاید انحصار طلبانه گریز زده اند. مثلاً، در یکی از این قبیل نوشته ها آمده است، "طبق کتاب مقدّس، ظهور الهی که توسّط عيسی صورت گرفت جایگزینی در قالب ظهور جدیدتر، بالاتر یا کامل تری نخواهد داشت ... ربوبیت امری نیست که عیسی دیگری را در آن شریک سازد" (Boykin، Bahá’í 23، 30). اثر دیگری از این دست عبارت از فصلی است با این عنوان "عیسی مسیح تنها ناجی تا ابدالآباد" (Beckwith، Bahá’í 26) . مورد سوم با اين سؤال مطلب را به پايان می برد که، "آيا به عنوان يک بهائی انجيل يوحنـّـا را خوانده و ادّعاهای حضرت مسیح را که «راه و راستی و حیات» است مورد ارزيابی قرار داده اید؟" (McCormick، History 20). در نظر داشتن این نکته حائز اهمیت است که نگرش های متفاوت، و غالباً متناقضی، نسبت به عقيده جزمی منحصر به فرد بودن در میان مکاتب گوناگون تفکـّر مسیحی وجود دارد. گروه های مسیحی که به وضوح تمام انحصار گرا هستند برچسب انجیلی بودن و بنیادگرایی خورده اند. امّا، بسياری از مسيحيان، از جمله کاتولیکها، معتقدند که دیانت آنها تنها راه رستگاری نیست. در تلاش برای پرداختن به موضوع جدال های مذهبی، يکی از پیش شرط های مهم عبارت از این است که آن فقراتی از صحف مقدّسه که در حمایت از دو شکل اصلی ادّعای منحصر به فرد بودن مورد استفاده قرار گرفته، بدون هیچ غرض و تعصّبی مورد بررسی قرار گیرد. این دو شکل اصلی ادّعا عبارت از آن است که شارع دیانت بی مثل و نظیر است و الی الابد برتر و بالاتر از کل قرار دارد و دیگر آن که هر دیانتی تنها راه و وسیله رستگاری پیروانش را فراهم می آورد. در این مقاله، رهیافتی از دیدگاه بهائی برای حلّ اختلافاتی که ناشی از چنین ادّعاهائی در مسیحیت است، عرضه می گردد. نظر ما این است که رهیافت بهائی اصول کلـّی مدلهایی را برای حلّ ادّعاهای پراکنده مشابه بیان می کند.
عبارات انجیل و تعبیر آن عقايد سنـّـتی مسيحی مبيّن دو مجموعه نقل قول ها از صحف مقدّسه در تأييد ادّعاها است. اوّل، مواردی از آيات نقل شده مربوط به اين ايده است که حضرت مسيح تجسّد و تجسّم بی نظير خداوند است:
... زيرا خدا جهان را اينقدر محبّت نمود که پسر يگانه خود را داد. (انجيل يوحنّا، باب 3، آيه 16) کلمه خدا بود ... و کلمه جسم گرديد. (همان، باب 1، آيات 1 و 14) خود حضرت مسیح فرمود، "من و پدر يک هستيم" (همان، باب 10، آيه 30) کسی که مرا ديده فرستنده مرا دیده است. (همان، باب 12، آيه 45) من راه و راستی و حیات هستم؛ هيچکس نزد پدر جز به وسیله من نمی آيد. (همان، باب 14، آيه 6)
به همين ميزان، بسياری از فقرات کتاب مقدّس مقوله دوم ادّعاهای منحصر به فرد بودن را مورد تأييد قرار می،دهد، و آن اين است که حضرت مسيح تنها راه رستگاری را فراهم می آورد و بنابراین رستگاری در مالکیت مطلق مسيحی قرار دارد. دومين مجموعه نقل قولها در اصول عقايد مسيحی تحت عنوان رستگاری شناسی طبقه بندی شده واز فقرات مربوط به هستی شناسی، که بی نظير بودن را به شخص عيسی مسيح منسوب می دارد، متفاوت و متمايز است.
در هيچکس غير از او نجات نیست زیرا که اسمی دیگر زیر آسمان بهمردم عطا نشده که بدان باید ما نجات یابيم. (کتاب اعمال رسولان، باب 4، آيه 12) هر که ایمان آورده تعمید یابد نجات یابد و امّا هر که ایمان نیاورد بر او حکم خواهد شد. (انجیل مرقس، باب 16، آيه 16) زيرا خدا واحد است و در میان خدا و انسان یک متوسّطی است يعنی انسانی که مسیح عیسی باشد. (رساله اوّل پولس رسول به تيموتاؤس، باب 2، آيه 5)
انحصارگرایی مسيحی بعدها در اصول عقاید سنّتی کاتولیک رومی، که اظهار می داشت خارج از حيطه کلیسای مسیح هیچ رستگاری وجود ندارد، و تبليغات مشابه آن در فرقه پروتستان، که خارج از آئين مسیحی رستگاری وجود ندارد، خلاصه شد. بعلاوه، يکی از موادّ آئين کليسای انگليس حاکی از آن است که، "زيرا صحف مقدّسه فقط اسم عيسی مسيح را برای ما بيان داشته که به وسيله آن انسانها باید نجات یافته رستگار شوند" (Book of Common Prayer 619) . پيمان انجيلی آن را با صراحت بیشتری ابراز داشته است، "کسانی که مسیح را می پذیرند نجات یابند و کسانی او را رد کنند در گمراهی خواهند ماند" (Christianity 23) . نظر ما اين است که اين عقايد با آئين منطقی مسيحی سازگاری ندارد. آيا اين نکته قابل قبول است که پدر آسمانی و خداوند مهربان همه مردمان، "آن نور حقیقی که هر انسان را منوّر می گرداند" (انجيل يوحنا، باب 1 آيه 9)، که مايل است "جميع مردم نجات یابند" (تيموتاؤس اوّل، باب2، آيه4)، که "دوست [میدارد] آنانی را که مرا دوست می دارند" (امثال سليمان، باب 8، آیه 17)، که "مقبول میدارد" کسی را که "عمل نیکو کند" (اعمال رسولان، باب 10، آیه 35)، حکم کرده باشد که تنها کسانی که در يک رشته خاصّ تاريخ بشری متولّد میشوند رستگار خواهند شد؟ بی عدالتی آشکار دسترسی منحصر به فرد به رستگاری مدّتی چند برای کليسا واضح و آشکار بوده است. مثالی از این مسأله ادراکی در عبارتی از کنگره شیکاگو در خصوص رسالت جهانی مشهود است که مقصد از آن برانگيختن به فعاليت تبليغی در 1960 است، "از زمان جنگ (جنگ دوم جهانی) تا کنون بيش از يک ميليارد نفوس به ابديت پيوسته اند و بيش از نيمی از اينها بدون شنيدن خبری از عيسی مسيح و اين که او که بود وچرا بر فراز صليب جُـلجُـتا جان سپرد، به عذاب آتش جهنّم گرفتار آمده اند" (نقل شده در Second اثر هيک ص77). برعکس، رهيافت بهائی بر وحدت جميع اديان و لزوم ریشه کن کردن تمام علل و منابع تعصّبات تأکيد می کند. حضرت بهاءالله در کتاب ایقان مقام و موقف مظهر ظهور الهی را توضيح می دهند. اساساً، اين شامل شناخت هر دو ماهيت بشری و الهی در هر یک از مظاهر ظهور است. مظهر ظهور، در هر يک از این دو مقام، نوع متفاوتی از زبان را به کار می برد. بيانات آنها در مقام الهی ـ يعنی موقف اوّل ـ مستلزم استفاده از "ربوبيت و الوهيت و احديّت صرفه و هويّه بحته" (ص137) است. اين را مقام "توحيد" (ص136) نيز مینامند. در اينجا کلـّـيـّـه مظاهر ظهور را "در يک رضوان ساکن بينی و در يک هوا طائر و بر يک بساط جالس و بر يک کلام ناطق و بر يک امر آمر" (نظم جهانی بهائی، ص81 به نقل از ايقان، ص120-119). با فرق و تمايز بين مظاهر ظهور، دومين مقام مشهود می گردد، يعنی مقام"تحديد و ... عبودیت صرفه و فقر بحت و فنای بات از ایشان ظاهر است" (ايقان، ص138). بنابراين، در اين مقام بیان آنها اين تمايز را منعکس می سازد. اين دو مقام را حضرت بهاءالله بعداً در این بيان خلاصه می فرمایند، "اگرشنیده شود ازمظاهر جامعه «انّی أنا الله» حق است و ريبی در آن نیست ... و همچنین اگر بفرمایند «نحن عبادالله» اين نیز ثابت و ظاهر است" (ایقان، ص139-138).
چون مابين حق و خلق و حادث و قديم و واجب و ممکن به هيچ وجه رابطه و مناسبت و موافقت و مشابهت نبوده و نیست لهذا در هر عهد و عصر کينونت ساذجی را در عالم مُلک و ملکوت ظاهر فرماید و این لطیفه ربّانی و دقیقه صمدانی را از دو عنصر خلق فرماید، عنصر ترابی و عنصر غیبی الهی و دو مقام در او خلق فرماید. (مجموعه الواح طبع مصر، ص340)
در انجیل شواهد بسياری در تأیید اين دیدگاه وجود دارد. در حین صحبت با گروهی از اسقف های کاتولیک رومی در پاریس در سال 1913، وقتی از حضرت عبدالبهاء سؤال شد، "مسیح که بوده و چه بوده"، ایشان در جواب فرمودند که "همانطور که در انجیل مذکور است لکن ما شرح می دهیم نه آن که بظاهر عبارات و اعتقادات صحبت داریم" (مجموعه خطابات حضرت عبدالبهاء، ص737). اين بيان از ما دعوت می کند که آنچه را که صحف مقدّسه تعلیم می دهد و آنچه را که توضیح و تبیین آنها است، مورد بررسی و تحقیق قرار دهیم. مسلـّما ً می توان مشاهده کرد که انجیلها دو مقام مختلف و مقابل هم برای شخصیت حضرت مسیح بیان می کنند: مقام بشری و مقام الهی. قبلاً فقراتی در اشاره به مقام الهی حضرت مسیح نقل گردید. آیات زير در شرح و بیان مقام بشری آن حضرت است:
آنگاه عیسی ندا کرده گفت آن که به من ايمان آورد نه به من بلکه به آن که مرا فرستاده ایمان آورده است. (انجيل يوحنا، باب 12، آیه 44) و یکی از رؤسا از وی سؤال نموده گفت ای استاد نیکو چه کنم تا حیات جاودانی را وارث گردم؛ عیسی وی را گفت از بهر چه مرا نیکو می گویی و حال آن که هیچکس نیکو نیست جز یکی که خدا باشد. (انجیل لوقا، باب 18 آیه 18) زیرا از آسمان نزول کردم نه تا به اراده خود عمل کنم بلکه به اراده فرستنده خود. (انجیل یوحنا، باب 6، آیه 38) پدر بزرگتر از من است. (انجیل یوحنا، باب 14 آیه 28) عیسی که نزد او که وی را معیّن فرمود امین بود چنان که موسی نیز در تمام خانه او بود. (رساله به عبرانیان، باب3، آیه 2) ولی از آن روز و ساعت غیر از پدر هیچکس اطـّـلاع ندارد نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم. (انجیل مرقس، باب13، آیه 32)
آخرين موردی که از انجیل نقل شد به وضوح برابری دانش عيسی "پسر" و دانش خدا "پدر" را رد میکند. خلاصه کلام آن که، بیان حضرت بهاءالله درمورد مقام مظاهر ظهور دو جنبه رابطه حضرت مسیح با خداوند را وفق داده اند تا درک شود. به زبان ساده تر، می توان گفت که اين ديدگاه حضرت مسيح را خدا میشناسد امّا خدا را مسيح نمی شناسد. مظهر ظهور آینه ای است که صفات الهی را منعکس می سازد، و بنابراین تمام نوع بشر می توانند به عرفان خداوند نائل شوند، امّا مظهر ظهور تجسّم و تجسّد ذات الهی نیست. جان رابينسون، اسقف فقيد، در توضيح مقام حضرت مسیح از لغت "نمود يا نمايش" استفاده می کند، "او نمود کامل، کلام خدا، بود. از طریق او، نه مانند کسی دیگر، خداوند صحبت کرد و خداوند عمل کرد؛ وقتی کسی با او ملاقات می کرد، به منزله آن بود که خداوند با آن شخص ملاقات کرده، او را نجات بخشیده و مورد داوری قرار داده است" (Honest 71). اين بينش در مطالعه ممتاز و برجسته انجیل چهارم توسّط پروفسور داد Dodd تکرار می شود. او در آنجا توضيح می دهد که رابطه توصیف شده به صورت "پدر در من است و من در او" (انجیل یوحنا، باب10، آیه 38) رابطه ای پویا است نه ایستا؛ اين عبارت از فعالیتی است که از پدر منشأ می گیرد و در پسر ظاهر می شود" (Interpretation 194). بــعلاوه، تفــسیر تحت اللـّـفــظی عــبارات انـحصارگرايانه را چند تن از متفکـّرين مسیحی زیر سؤال برده اند. اعتراض آنها مبتنی بر آگاهی از نوع زبان مورد استفاده در انجیلها است. اوّلين مورد از این دست را جان هیک مورد بحث قرار داده است. او اظهار می دارد که سبک نگارش بسیاری از نويسندگان انجیل به نحوی مناسب بیان کننده تعلـّق خاطر، محبّت و تعهّد آنها به "انعکاس حالت روحانی است نه تاريخی دقيق و موثـّق" (Carpenter، Jesus 14). هيک نتیجه گیری می کند که بررسی بسیاری از فقرات مذکور در انجیل به صورت گزاره های تحت اللـّفظی سبب می شود که مقصود و معنای آنها به اشتباه بیان گردد. این که عیسی "خدا،" "پسر خدا" یا "تجسّم خدا" خوانده شود، استفاده از زبان "شاعرانه" یا "اسطوره شناختی" است (Hick، Jesus 175; God 172). او اين تمثیل را ذکر می کند، "اين که عیسی پروردگار و نجات دهنده من است زبانی مانند زبان عاشقی که هلن در نظر او زیباترین و ملیح ترین دختر در تمام جهان است. از لحاظ منطقی، در جهان فقط يک دختر می تواند باشد که زیباترین و ملیح ترین باشد؛ امّا اگر ما کلام عاشق را به طور تحت اللـّـفظی برداشت کنیم و از آن اين ادّعا را استنباط نماییم که همه دخترها از ملاحت و زیبایی کمتری نسبت به هلن برخوردارند، نسبت به نوع زبانی که عاشق استفاده می کند رعایت انصاف را نکرده ایم" (Hick، Second 32). همينطور، اگر اعتراف به پروردگاری و ناجی بودن حضرت مسيح به این معنی باشد که نوع بشر جز از طریق عیسی نمی تواند ندای الهی را لبـّـیک گوید، "ما از بان تعهّد شخصی سوء استفاده نموده و دیانتی زنده را به انحصارگرایی جزمی تبدیل می کنیم." (Hick، Second 32).
زبان رمزگونه مبنای دوم اعتراض مسیحیان به تعبیر تحت اللـّفظی از برداشت از زبان رمزگونه مورد استفاده در کتاب مقدّس ناشی می شود. حضرت مسيح برای توضيح معانی روحانی از 39 مَـثـَل استفاده کرده است. حضرتش در مورد آنها می فرماید، "از این جهت با اینها به مثلها سخن می گویم که نگرانند و نمی بینند و شنوا هستند و نمی شنوند و نمی فهمند" (انجیل متی، باب 13 آیات 13-12) بار Barr واقعه وسوسه حضرت مسیح توسّط شيطان را اینگونه توضیح می دهد:
حکایات و روایاتی که ما در انجیل متی و انجیل لوقا داريم تلاشهایی برای بیان مفاهیم غیر قابل بیان در قالب اصطلاحات بشری است ... داستانها مانند افسانه هستند. آنها گزارش واقعی محاوره هایی که با اصوات صورت گرفته باشد نیستند. روبرو شدن عیسی با شيطان واقعی بود، و بنابراين داستان مذکور به نوعی واقعه حقیقی مربوط می شود؛ امّا توصيفی که به دست می دهد توصيفی قصه گونه است تا تأثیر کافی و بسنده از معنای آن در ما باقی گذارد. (Escaping 79-80)
بیان آنچه که "غیر قابل بیان" است که بار به آن اشاره دارد دقيقاً هدف هر استعاره ای است. امّا، در استفاده از استعاره لازم است که دو جزء که مورد مقایسه واقع می شوند بررسی شوند و ويژگی های مشترک نیز جستجو شود. در اين زمینه، ويژگی ها عنصری نیستند بلکه روحانی اند. مثلا ً وقتی گفته می شود که حضرت مسیح " نان حیات" است (انجیل یوحنا، باب6 آیه 48)، واضح است که حضرت مسیح به تفسیر ظاهری اشاره ندارد بلکه به ويژگی های روحانی مشترکی اشاره دارد که چنین استعاره ای مطرح می سازد. اين که وجود آن حضرت ضرورت است، حياتی است، سبب برکت است، و منشأ مائده روحانی است، تعبيری به مراتب منطقی تر و معقول تر است (Hatcher، Purpose 90-91) داد خاطرنشان می سازد که مثلهای هم نظر را نباید با حتّی نمادگرایی غنی تر در انجیل چهارم اشتباه گرفت (Interpretation 134). استفاده واضح و آشکار از نمادها در اين انجیل مانند نان حیات، آب حیات، تاک حقیقی، و شبان مهربان، با حکايات و سایر مثلهای انجیل های دیگر تفاوت دارد. مثل داستانی از زندگی واقعی است، و وضعيتی را بیان می کند که شنوندگان درک می کنند. آنها از این داستان خواهند توانست اهمیت اخلاقی و روحانی را استنباط نمایند. امّا، نمادگرایی وجود دانش نسبت به حقايقی را که نمادها به آن اشاره دارند و اهمیت خود را از پیش زمینه فکری کسب می کند، که اینها به عنوان نمادهایی برای مفاهیم دینی در آنها عمل کرده بودند، فرض مسلّم می داند. در این زمینه آشنایی نویسنده انجیل چهارم با اصول عقايد افلاطونی احتمالاً با موضوع مرتبط است. اين برداشت از دنیای حقایق غيرمرئی که دنیای قابل مشاهده نسخه ای از آن است به وضوح "وارد بافت فکری شده بود" (Dodd، Interpretation 139). با توجّه به اين مورد، کاربرد نمادگرايی در توصيف ماهيت حضرت عیسی را می توان درک کرد. مثلاً عیسی می فرماید، "من شبان نیکو هستم" (انجيل یوحنا، باب10، آیه 11). "چه چیزی شبان را شبان می سازد؟ اين واقعيت که او در خودش ايده ابدی شبانی را، که در مسيح ظاهر می شود، مشاهده می کند" (Interpretation 140). ارتباط تأثير افلاطونی را می توان با توجّه به عبارتی در رساله پولس به کولسيان دريافت. در اينجا مسيح به عنوان کسی که "صورت خدای نادیده است" (رساله به کولسيان، باب1، آیه15). لغت یونانی مورد استفاده برای "صورت" eikon است، يعنی همان واژه ای که افلاطون برای توصيف انعکاس خورشيد در آب استفاده کرد. "تعليمات پولس به کولسيان اين بود که شباهتی تصادفی بین عیسی مسیح و پدر (homoioma) وجود ندارد، بلکه آنها از ازل تا ابد به يکديگر (eikon) مربوط بودند. يکی انعکاسی از ديگری بود که واقعی بود نه صرفاً مخلوق تفکـّر و زاده تخيّل باشد" (Study Bible 1456). اين ديدگاه با تمثيلی که غالباً در آثار بهائی برای توضيح ارتباط مظهر ظهور الهی با خداوند به کار میرود متناظر است. تمثيل مزبور عبارت از آينه است که نور آفتاب را منعکس می سازد. ثابت توضيح می دهد، "اگر ما ذات الوهيت را به خورشید تشبیه کنیم، پیامبر مانند آینه پاک و کاملی است که خورشید در آن متجلـّی می شود. حال، آینه با اشاره به خورشید ممکن است به خود بگويد، «خورشید در من است»، یا «من منعکس کننده خورشيدم» یا «من آینه ای شکستنی هستم»" (Sabet، Heaven 102). به اين ترتيب زبانی "با حجاب و ستر" (ايقان، ص197) را که ظهور الهی دارد با توجّه به اين بينشهای هرمنوتیک می،توان فهميد: "آنها را نیز بيان می کنیم ...حکم آنها از روح می شود." (رسال اوّل پولس رسول به قرنتيان، باب2، آیه 14-13) همچنين، يکسانی عيسی با خدا را می توان به عنوان استعاره ای الهی مشاهده کرد. از آنجا که عیسی از لحاظ عنصری شبیه حیّ قدیر نیست، ديدگاه بهائی اين است که او مظهر صفات و اسماء الهی است نه تجسّم و تجسّد ذات الهی.
نسبیت و حقیقت دینی آخرين رهيافتی که می توان مدّ نظر قرار داد نسبیت حقیقت دینی است که صحف مقدّسه منتقل می کنند. اصل بنیادی که حضرت بهاءالله توضیح فرمودند این است که "حقایق دینی امری است نسبی نه مطلق" (نظم جهانی بهائی، ص80)؛ (همانطور که در استعاره و مثل در انجیلها نشان داده شد) حقیقت دینی با توجّه به نوع نوشتاری که هست، با توجّه به واقعه ای که نقل می کند، با توجّه به نوع الهیات مورد استفاده ای که عبارت مزبور در قالب آن بیان شده، و با توجّه به اهمیت دینی واقعياتی که عبارت مزبور به آن اشاره دارد، نسبی است. وجه مهمّی از این اصل عبارت از نسبيت ظهور مظهر الهی به عصر و زمانی است که در آن زندگی می کند. اين اصل، چه در اشاره به گذشته چه به آينده، در کتاب مقدّس مطرح شده است. در مورد گذشته، خدا "به اقسام متعدّد و طریق های مختلف به وساطت انبياء به پدران ما تکلّم نمود" (رساله به عبرانیان، باب اول، آیه اول). معيار برای اعتقاد به عيسی همان معيار اعتقاد به حضرت موسی است، "اگر موسی را تصدیق می کردید مرا نیز تصدیق می کردید" (انجیل یوحنا، باب5، آیه 44). و در مورد آينده، نويسنده اعمال رسولان اظهار می دارد که "... تا اوقات استراحت از حضور خداوند برسد ... تا زمان ِ معاد ِ همه چیز" (باب3، آیات 19 و 21). به همين قرار، عيسی اظهار داشت که، "و بسيار چیزهای دیگر نیز دارم به شما بگویم لکن الآن طاقت تحمّل آنها را ندارید" (انجیل یوحنا، باب16، آیه12). و پولس توضيح می دهد که، "شما را به شیر خوراک دادم نه به گوشت زیرا که هنوز استطاعت آن را نداشتید بلکه الحال نیز ندارید" (رساله به قرنتیان، باب3، آيه 2). در اينجا تفاوت بین عيسی (مظهر ظهور برای عصر خود) و مسيح (کلام الهی، کلمة الله که "هر انسان را منوّر می گرداند و در جهان آمدنی بود" [انجیل یوحنا، باب1، آیه 9] و "دیروز و امروز و تا ابدالآباد همان است" [رساله به عبرانیان، باب 13، آیه 8]) برای درک تدریجی بودن ظهور الهی از اهمیت اساسی برخوردار است. ادّعای بی نظیر بودن به آئین مسیحی منحصر نیست؛ البتّه در جای دیگر در کتاب مقدّس در مورد منحصر به فرد بودن حضرت موسی، پیامبر اعظم يهود نیز تکرار شده است. کتاب مقدّس تعلیم می دهد که حضرت موسی برای برادرش، هارون (که خودش پيامبر بود) "به جای خدا" بود (سفر خروج، باب4، آیه 16). او تنها فردی در تاریخ بشری است که "خداوند او را روبرو شناخته" (سفر تثنيه، باب 34، آیه 10)، و پروردگار با او "آشکارا" سخن گفته است (سفر اعداد، باب 12، آیه 8). علاوه بر بی،مثيلی شخصی حضرت موسی، احکام و مقرّراتی که حضرتش برقرار ساخت در نظر بود که اجرای آنها "دايماً" "برای ذريّتش" واجب باشد (سفر خروج، باب 27، آیه 21؛ باب 28، آيه 43 / سفر لاويان، باب 6 آيات 18 و 22؛ باب 7، آیه 34؛ باب 10، آيات 9 و 15؛ باب 16، آیه 31؛ باب 17، آيه 7؛ باب 18، آيه 33؛ باب 23، آيه 14). رستگاری و نجاتی کـه بـه امّـت اسـرائـیل عـرضه شد ابدی و پايدار بود. خدای اسرائیل به آنها اعلام کرد که "غير از من نجات دهنده ای نیست" (کتاب اشعيا، باب 43، آیه 11) و اين که "نجات من تا به ابد خواهد بود" (همان، باب 51، آیه6). اگر همان ابزار تعبير تحت اللـّفظی، که برای عهد جدید جهت نشان دادن مطلق بودن آئين مسيحی به کار رفت، برای اين آیات نقل شده از عهد عتيق جهت نشان دادن منحصر به فرد بودن آئين يهودی مورد استفاده واقع می شد، مسيحيان در ارائه تحقّـق وعود ديانت کليمی در آئين مسيحی با مشکل مواجه می شدند. در خاتمه، ما تلاش کرده ایم نشان دهیم که اهمیت برتری و بی مثیل بودن حضرت مسیح در مقام الهی آن حضرت نهفته است. امّا، اين هيچ مبنایی برای منحصر به فرد بودن نیست زيرا جمیع مظاهر ظهور الهی در مقام الهی خود مروّج يک وحدت هستند. اصل بهائی ظهور تدريجی عليه نسبت دادن انحصار به هر يک از آحاد پيامبران شارع اديان به استدلال می پردازد و به جای آن يک بی مثیلی و انحصار واحد را برای جميع مظاهر ظهور الهی مطرح می سازد. تأثير اين بينش در گفتگوهای بین الاديان ممکن است فرايند فيصله دادن اختلافات دينی در ميان اديان عمده عالم را سرعت می بخشد به نحوی که "اختلافات فلسفی و مشاجرات دینی خود را با سعه صدر و حلم و مدارا به کنار افکنند و قادر گردند که با یکدیگر برای حسن تفاهم بیشتر بین ابناء بشر و ایجاد صلح و سلام همّت و همکاری نمایند" (بيت العدل اعظم، وعده صلح جهانی، بند 33).
|